|
صفحه ای برای مردن
|
ماهو دادن به شب های تار ...
وقتی تحملت تموم می شه باید از خیلی چیزا بگذری .
اینطوری خیالت راحته که می تونی از همه چیز دل بکنی .
اونوقته که حرفات دیگه بوی ادعای خشک و خالی نمی دن .
شاید به همین خاطر بود که یک ساعت پیش موهامو از ته تراشیدم .
مو هایی که دوست داشتمشان و دوستشان داشتم ...
شاید حالا که سفیدی مسخره پوست سرم رو به جای موهام تو آینه می بینم بتونم ادعا کنم که
هر کاری دلم بخواد می کنم .
درست به سادگی برداشتن ماشین اصلاح از تو کمد ...
با آمدنت به دنیا آمدم .
می روی و روز قیامت می شود .
امروز وقتی موقع تماشای "چهارشنبه سوری اصغر فرهادی" موبایلم بعد ازدقیقا چهار روز
بدون تماس وبدون اس ام اس زنگ خورد اصلا فکر نمی کردم یکی از عزیز ترین دوستام
پشت خط باشه و زنگ زده باشه فقط برای پرسیدن حالم.
اینقدر خوشحال شدم که برای چند لحظه از حال و هوای مجذوب کننده فیلم فارغ بودم.
خیلی وقت بود که از یه تلفن اینقدر خوشحال نشده بودم.
تو پیاده راه رفتن دوست داشتنی بعد ازتماشای فیلم فقط به این فکر می کردم که چطور میشه
گاهی دایره خوشحال کننده ها اینقدر کوچیک باشه.
چطور میشه وقتی به نظر خودت مایوس ترین آدم روی زمینی یه دفعه با یه چیز کوچیک به
اوج می رسی.
چقدر گاهی به این دلخوشی های ناجی نیاز داریم.
اون تلفن و صدای خوب دوستم ناجی این روزهام بود.
صدای تو خوب است...
می دانم !
زیبا ترین اتفاق دنیا می شدی
اگر می افتادی .