|
صفحه ای برای مردن
|
درست از بعد از رمضان الكريم درگير يه پروژه سنگين و پر دردسرم . پروژه تهيه
و انتشار " اولين سررسيد تخصصي اصحاب رسانه
و بعضي دوستان خبر نگار و
روزنامه نگار پديده جديد و منحصر به فرديه .
قیصر شعر معاصر پرواز کرد.
باز هم ناگهان زود دیر شد.
عشق تمام شد ...
عشق را زیر خاک باید جست ...
ما فراموش شدگانیم ...
هر روز در دفتر به بهانه های کاملا اقتصادی مهمانانی داریم که اکثرشان مشاور جوان یا
معاون یا بستگان فلان وزیر یا فلان استاندار یا فلان آقا هستند. کسانی که اگراین دولت
کریمه "علیه السلام" افسارزندگی ملت شریف را در دست نمی گرفت نمی دانم چه کسی
و کجا چه چیزی بارشان میکرد .
خلاصه که برو بیایی است این جا این روزها .
حالم ازبرو بیا و این جا و این روزها به هم می خورد کمی .
پ. ن.۱ دوست نسبتا محترم و پریش الذهنی از ریاست جمهوری شوهر فاطمه رجبی
( غلامحسین الهام ) در دوره بعد می گفت ... قرار شد اگر ایشان بوسیله حماقت مردم فهیم و
همیشه در صحنه ایران به صندلی ریاست جمهوری آویزان شود خودم را ازبالای برج میلاد
داربزنم .
پ. ن.۲ نبودن بهتر است از دیدن نیست ها ...
پ. ن.۳ ای برادر ( س. م. خ. ) تو کجایی ...
كي ياد مي گيريم در مورد ديگران قضاوت نكنيم؟
قضاوت هاي مزخرف دور و نزديك كلافه ام كرده .
خدا وقتی حال میده ، اساسی میده .
بعد از سه سال ، امسال ۵ هفته پشت سر هم پنج شنبه و جمعه پابوس امام رضا بودم .
پ.ن۱. اولین بار که وارد حرم شدم ، نسیم خنک خوشبویی مستم کرد که فقط میشه اسمشو
گذاشت "بوی بهشت" .
پ.ن۲. دارالزهد حرم امام رضا ، توهمه دنیا ، یه دنیای دیگست .
آن را که آشنایی نزدیک واگذارد ، بیگانه ای دور در یابد ...
" امام علی "
۱. قصد نوشتن دوباره کردم…تا چه افتد…
۲. الان دیگه مطمئنم میشه از ورطه برون کشید.
۳. البته نه اینکه کامل برون کشیده باشم اما شدنیه.
۴. چند شبه که یکی از لذت بخش ترین حس های چند ماه اخیرم
رو زیاد تجربه می کنم...
وقتی ساعت دوازده شب تو یه استخر تاریک وسط یه عالمه درخت
شیرجه می زنم و سنگینی آب رو روی تنم احساس می کنم،
حسی لذت بخش و در عین حال مخوف بهم دست میده
که لذتش به خوفش می چربه.
۵. دوست دارم بنویسم اما هر وقت اینو نوشتم دیگه ننوشتم.
۶. چند وقته که خیلی به یادتم...
۷. بقول جمله آخرپلاتو های برنامه تلویزیونی که دارم می نویسم...
"بعونک یا لطیف"
چند وقت است این مصرع را زیاد زمزمه می کنم :
" باید برون کشید از این ورطه رخت خویش "
همین!
" من مسلمان برای دیدنت در کلیسا شمع روشن می کنم.
همین را می خواستی؟ "